تبليغاتX
تو فقط بگو که عاشقت منم

تو فقط بگو که عاشقت منم

مرا اندک دوست بدار ولی طولانی

این منم در جستجوی تو سراپا اشتیاق             فاصله بین من و تو از جنون تا اشتیاق

تو مقام حیرتی با هفت وادی فاصله       من جنون با هفت دریا اشتیاق

من به تو محتاجم ُ باش ! ای که تو را نمی داشنم چه بنامم

همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند و من هیچ کلمه ای را برای گفتگو با تو شایسته تر از سکوت نیافتم آیا سخن مرا می شنوی ؟

آیا صدای مرا شنیدی که با تو سخن می گویم ؟

من همواره در خلوت غمگینم با تو گفتگو دارم ُ تو در تنهایی های من همیشه هستی هرگاه به انزوای خاموشم   سر می کشم تو حاضری و با چهره مهربان و لبخند نواز شگر آرامم می کنی . گرد ملال را از زندگی خسته ام می زادایی ! امیدوارم می کنی ُ لبخند امید بر لبان تلخم می نشانی سیرابم می کنی ُ تو دم هر نفس منی ُ تو هر لحظه عمر منی ُ تویی آبی آسمان با هم زیستن در زیر این آسمان غربت نیست با هم رنج بردن تلخ نیست بلکه کشیدن هم هست . همه بدیها ُ سختیها ُ بی طاقتی ها وحشت ها همه از تنهایی است از مجهول ماندن است . جدا مردن است .

گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه تو زبان به سرود باز کرده است ُ شمع من خاموشی نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است ُ آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتابگردانی به جستجوی تو سر برداشته است .

بی تو نمی خواستم به سقفی پناه ببرم که آن نه سقف تو باشد

نمی خواستم به روشنایی آیم که آن نه روشنایی نگاه تو باشد

نمی خواستم به پناهی بگریزم که آن نه دامان تو باشد

 نمی خواستم به آتشی گرم شوم که آن نه آتش عشق تو باشد

ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

گل سپید عطر آگین من بیم دارم اگر در باغ باقیت بگذارم چشم نامحرمی تو را ببیند و دست بیگانه ای تو را بچیند میترسم در گلدان بستانمت و آنجا نفس تب دار من پژمرده ات کند آخر بگو چه کنم ؟

ای کاش که این جوهر تاریک کمی روشن بود ...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟ خداجون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی،اگه راست میگن ببینم،عشق من کجاست میدونی؟ خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده بودن..! من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته ،خدا جون تو تنها هستی ،میدونی تنهایی سخته..! زنده بودن یا نبودنم واسه اون فرقی نداره،اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت، اما عمر اون زیاد شه حتی واسه یک ساعت..!!

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


ساده است

 

فقط یک تیغ می خواهد ویک رگ

 

فقط کافی است

 

دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک

 

نمی دانی چه لذتی دارد

 

هم اغوشی تیغ با رگ

 

چند لحظه ی بعد

 

درد

 

سوزش

 

خون

 

ودر اخر مرگ

 

بعد

 

کسی فریاد می زند :

 

او مرده است

 

مَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده

 

تو را به بهشت راه نمی دهند

 

به جرم خودکشی

 

به جرم مرگ

 

و اصلا مهم نیست...

سال نو با خون من سروشی دارد ؛ از جنبش بسیار !!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


  

فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته

                 خسته شده ام ....از تاریکی این راه

           از طولانی بودنش

                             خسته شده ام...

از صدای خنده ی همسایه ها

 از صدای کوچه بغلی............!!! 

       همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است

 

دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی

                           از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف

از طوفانهای شنی ...

از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت، حتی از باریدن هم شرم دارد

از صدای غرش آسمان خسته شده ام...

 طاقت راه رفتن هم ندارم...

هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند ...!

سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد

بی تابم...بی قرارم...بازنده ام

              ساده بگویم...

میان راه مانده ام

 خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد

                       از آسمان دلگیرم....

از آبرنگ آبی و سیاهش

    نمیدانم

هیچ نمیدانم...

 

شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...

تا کدامین به حالم گریه کنند.....!!!

ولی من ...

همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم......!

 منتظر خوشبختی" می مانم"

 

                                 چشم به راه جاده می مانم...!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 

دخترك بي چاره

دخترك ساده لوح

دخترك احمق

دخترك خيلي خستس .دخترك ديگه ناي زنده بودن و زندگي كردن نداره .

بايد چي كار كنه؟

بمونه و بسوزه؟

يا نه...

بايد بره و سفر كنه

سفر به ابديت

اما نه اونجا هم جايي براي دخترك نيست

پس جاي دخترك تو اين دنيا كجاست؟؟؟

اخخخخخخخخخخخ چقدر دستاي دخترك سرده

چقدر قلبش سخت مي زنه

كي مي تونه بهش كمك كنه؟؟؟

هيچ كس..............

اره هيچ كس...

پس تو بمون با من ای خاطره سرد

 داره اون روز مي‌رسه، كه ديگه بايد برم
موندني‌ها همه رفتن، آره من مسافرم

ياد روزهايي مي‌افتم، توي سبزه‌زار سبز
من و حرفاي قشنگت، وقتي كه گفتي گلم

دل من خيلي گرفته، اشكمم در نمي‌آد
ديگه از گريه گذشته، كار و بار اين دلم

اي رفيق، اي مهربونم، دل تو خوش باشه
مي‌دونم تو هم مي‌ري، برو، منم مسافرم

              خنجری داد به دستم که بکش

                                                   گفتمش مطمئنی؟

         گفت:بکش

         گفتمش راه دگر نیست جز این

                                     گفت:آخرین راه همین است بکش

                                 کشتمش......!!!!

                                واپسین لحظه به من گفت: مرا....؟؟؟؟؟

       گفتمش:پس چه؟

                             زمین خورد و گفت:  کاش این فاصله را........ 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


سلام بچه ها بعد مدتها اومدم که آپ کنم ولی خسته از همه چی

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ...

تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...

 تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...

که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ...

 پاهاتم دراز کردي ...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...

 با پاهات محکم منو گرفتي ...

 دو تا دستتم دورم حلقه کردي ...

بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره!

 بعد چشماتو مي‌بندي ...

 بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟

مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني

 آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...

يه عالمه قصة طولاني و بلند

 که هيچ وقت تموم نمي‌شن ...

مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ...

 رگ خودمو ... مچ دست چپمو ...

يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟

 ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ...

 تو چشماتو بستي ...

 نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ...

 نمي‌بيني که سريع مي برم ...

 نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ...

 نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه

 و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني

 و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي..

 من شلوارک پامه... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ...

خون مياد از دستم مي‌ريزه

 رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ...

 قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ...

حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ...

تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ...

محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ...

 مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ...

تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت!

 مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني

 سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ...

 چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ...

از تنهايي مردن ... از خون ديدن ...

وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ...

 من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها !

 بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ...

 گريه نکن ديگه خب؟

 دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ...

 نشکنش خب...؟ 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

        مریم فرمانروای سرزمین غم واندوه

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 

 دوست دارم وقتی گریه میکنم تو آغوش تو باشم

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد        در این تنهایی و خلوت
در این دشت سکوت وسرد
                     
در این بیهودگی های پر از ابهام
نمی دانی چه بی تابم
                           
نمی دانی چه مشتاقم
                            
ببینم روی ماهت را

من امشب گریه خواهم کرد
                
من امشب زیر باران
تو را فریاد خواهم کرد
                         
اگر چه گنگ و لالم من
اگر چه ناتوانم من
                             
ولی از عمق جان خود
تو را فریاد خواهم کرد
                         
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد
              
وگر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من نمی ترسم
            
تو را فریاد خواهم کرد
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم
تمام ترس من این است
                  
فراموشم کنی ای دوست

ببار ای بارش باران
                           
چنان بی تاب اشکم من
که می خواهم ببارم من
                   
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت
و بی پرواتر از دیروز
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد
چنان مشتاق مرگم من
 
که شرح آرزوی من
مثال ریشه و آب است
تو ای باران تو ای مولود ابر آه
چه حسرت گونه می باری
مرا با خود ببر امشب فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب
به گورستان دلتنگی
مرا با خود ببر امشبکه اینجا
زندگان از عشق بیزارند و
             
باران را نمی فهمند

من امشب گریه خواهم کرد
و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا
 

چرا مردم نمی دانند باران حاصل اشکی است
که عاشق از دو چشمانش به هنگام سکوت خویش می بارد
چرا مردم نمی دانند که باران هدیه ابر است
به هر که عاشق اشک است
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب تو را فریاد خواهم کرد
بمان ای نازنین با منبمان تا لحظه اخر
بمان تا زندگی باقی استبمان تا ابر بارانی است
بمان تا در کنارت من بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من بکارم شاخه عشقی
بمان تا روی دستانت ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت نشانم بوسه لطفی
بمان ای نازنین با من
بمان تا آسمان آبی است
اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان



همچنان می نشینم به انتظارت............

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 هي فلاني...؟...

مي داني؟...

 مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

 مي آيند.......

 مي مانند.......

 عادتت مي دهند.......

 و مي روند.......

و تو در خود مي ماني.......

و تو تنها مي ماني.......

 راستي نگفتي؟

 رسم تو نيز چنين است؟

 مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

 

كاش مي شد
 
 كه بگويم در دلم چيست خدايا
 
باز هم اين ره بيهوده
 
 به ره كيست خدايا
 
من به بي چارگي خود
 
و لطف تو ايمان دارم
 
آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
 
نه بهتر نتوان گفت
 
خدايا اين چه خطايي  است
 
كه در اين چند ده عمر
 
كسي از عشق مرا نظري چند نكرد
 
وبه من خوب نظر كن و بگو
 
راست مي گويند
 
كه من ديوانه و مجنون سرابم
 
قسمم راست نبود
 
نگهم صاف نبود
 
حرف من پاك نبود
 
اما ....
 
عشق من راست بود خدايا
 
عشق من صاف بود خدايا
 
عشق من پاك بود خدايا
 
پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
 
دل شكستم باز خدايا..؟!
 
ره به رهي باز بستم خدايا...؟!
 
گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟! 
 
 من چه كردم كه اين چنين
 
عذابم مي دهي بارلاها...؟!
 

 خيانت تنها اين نيست

 که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند

 دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست که

 دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند

 جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد !

گناه تنها کردار زشت نيست ...

 گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد !

 بايد مراقب قلب و روحش باشد ...

 دزد بسيار است

                                   

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |